يه مادر و بچه با هم در پارک قدم ميزدند هواخوري ميکردند.
مردي ميانسال از روبرو مي آمد ، بچه يکباره گفت:مامان مامان اين آقا را باش اصلا مو نداره کچل کچله
مامانش گفت هيس هيچي نگو ميفهمه.
پسر گفت: يعني ميخواي بگي تا به اين سن و سال رسيده نفهميده کچله؟


 علي تبريزيان و هما تهراني در يکي از پارکهاي شمال شهر قرار ملاقات داشتند و سخت سرگرم راز و نياز بودند
که يکدفعه هما گفت واي ، پدرم داره از اون طرف مياد الانه که ما را ميبينه و خيلي بد ميشه. علي با هوش سرشارش
فکري کرد و گفت: بابات هيچوقت منو ديده؟ دختر گفت نه . اصلا منو ميشناسه؟ هما باز گفت نه .
خب بگو داداشمه اين که ناراحتي نداره


به  يک ترک گفتند لطفا اين اتوبوس دو طبقه را پارک کن
گفت آي به چشم حسابي پارکش ميکنم
فردا که آمدند ديدند طبقه اول را مفصل چمن کاشته
طبقه ي دوم را هم سرتا سر گلکاري کرده

 

يک همشهري آذربايجاني بارها امتحان رانندگي داده و رد شده بود . ناچار بعضي وقتها بدون گواهينامه رانندگي ميکرد .
يکبار افسر پليس او را بعلت تخلفي متوقف کرد و گفت متاسفم که بايد گواهينامه ي رانندگي شما را توقيف کنم. همشهري
گفت جناب سروان ، آخه هيچوقت دادي که بخواي بگيري؟