با عرض سلام خدمت دوستان خوبم

میخواستم از شما خواهش کنم اگه ممکنه مسیج های جدیدتون را برام بنویسید

هر نوعی که باشه من هم آنها را با نام خودتون در وبلاگم مینویسم

فکر کنم اگه همه دوستان مسیج هاشون را بنویسند بتونیم مسیجهای جدید زیادی

را ببینیم و بخونیم.

امتحانش ضرری نداره.

پس لطفا شروع کنید حتی یک مسیج هم کمک زیادی میکنه

لطفا نظر خصوصی نذارید

با تشکر

 

تو آمدی

تو آمدی

چشمان سرد من

هیچ گاه چون تویی ندید

تا عصای پیران را

           به یاد آورد .

وتو بودی

که در تاریکی چشمانم را

       ستاره باران کردی .

هر چند

سحر شب های من نسوخته  بود

وهر چند

من خسته در "بستر بی خوابی " گرفتارنبودم

                              اما

در اتاق من

"هیچ در باز نشد "

تا که تو آمدی .

تو چقدر شکوهمندی

تو چقدر شکوهمندی

تو چقدر شکوهمندی

که دیشب

سپیده مرا نخواند

تا تو بیایی !
آخر تو آن خورشیدی

که خانه ات چه تماشایی است

و ستاره هایش به ستایش مهتاب

هر شب

سجده بر آستان ملکوتت می گذارند

تو چقدر شکوهمندی

که قداست به دام تو

طعمه ای عارفانه است

به تماشا سوگند

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرفهایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایی به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنان که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی ست

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند .

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخنهای درشت

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد خواهد بود

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره ها را با آه .

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که بهم میگفتند :

سِحرمی داند ، سِحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود ،

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به به صدای سفر آینه آشفتیم

 

آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم       

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 

مادر

مادر

 

 

مادر که غمگين است، چشمهايش پر از دريا مي شود . آرام غصه مي خورد و

 دردهايش را به بالش مي گويد . مادر خواب پنجره را به هم نمي ريزد . اشک مادر مثل اشک ستاره ها با صبحتمام مي شود . هر صبح وقتي خورشيد مي شکفد لبخند مادر هم غنچه مي دهد ، مادر مثل يک راز قديمي شيرين است . وقتي که

در خانه نيست  حياط خانه خيلي کوچک مي شود . رنگ زلال حوض مي پرد

و ماهي ها هيچ ندارند که به هم تعارف کنند . روي نگاه گلدانها گرد انتظار مي نشيند، مادر که در خانه نيست ، کسي تشنگي باغچه را حس نمي کند و کسي به

قناري هايي که آوازشانپژمرده ، سلام نميدهد .هيچکس پنجره را باز نمي کند . آسمان آن طرف مي ماند و دل اين طرف. مادر که در خانه نيست لحظه ها مهربانيشان را فراموش ميکنند . مادر که به آينه نگاه مي کند ، آينه هزار برابر

 مي شود و تصوير بي نهايت را نشان ميدهد مادر با بي نهايت تکرار مي شود ،

آنقدر که اتاق براي بودنش کوچک مي شود . تمام خانه ، تمام شهر ، تمام دنيا

براي بودنش کوچک مي شود .آن وقت سقف آسمان ترک مادر که نماز مي خواند از قنوت دستهايش پروانه هاي دعا پر مي کشند و مادر به رنگ آبي نيايش ميشود .

مادر قرآن را باز مي کند ، آيه ها پرواز ميکنند و مثل عطر رازقي پخش مي شوند دستهاي مادر را مي گيرند مي برند آن دورها ، تاستاره ها ، شايد هم تا خدا.

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه میکنید؟

گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟

گیرم که میکشید

گیرم که می برید

گیرم که میزنید

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید!؟

 

نوشته دوستم : محمد

خدایا کفر نمی گویم پریشانم خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو ازجانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا اگر روزی زعرش خود به زیر آیی لباس فقر بپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گوی خداوندا اگر در روز گرما خبر تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی

چه مهربان

چه مهربان

و بازی کو دکانه ام را

از یادم بردید

و به دنیایی دعوتم کردید

که از قلاب به سنگ

برای لانه گنجشکان

خبری نبود

شما چه مهربان بودید

و عروسک بازی ام را

آنگاه از من گرفتید

که تنها حرف اورا می فهمیدم

شما بودید .

که لباسگل گلی وفر دارم را

به "یقه انگلیسی " فرا خواندید،

آنگا ه که مادرم هم

به فکر "تک پوش " بود .

خسته نباشید

خسته نباشید

خسته نباشید

شما طلوع تسکین من بودید

وشکستن سکوتی طولانی

      در پی آخرین امیدم،

      برای هر چه سایه

وسرودی

که بهای مرا می دانست .

 

دست های تو

دست های تو

وقتی دست های تو را دیدم

انگار گور ستان را

از یاد بردم

و برزخ از میهمانی دیگر

جا ماند

"آن دست ها "

نوای همنفسی دیگر را

در کنارزندگی ماندن

ترجمه می کرد.

دیروز امروز است

دیروز امروز است

و چه زیبا می شود

گل را در گلدان رویانید

غافل از مرگ نشد

و فراموش نکرد

دیروز امروز است

و فردا هم .

و چه زیبا می شود

کودکی را رقصاند

میوه ای را بوئید

و آب را

شانه کرد.

 

نوشته دوستم : محسن

پشت ديوار صدا ميكردي، نگو نه

يه جور خوبي به من نگاه ميكردي، نگو نه

جاي پاي ما دو تا از تو كوچه پاك نمي شه

كوچه رو از اسمون سيا ميكردي، نگو نه


زير بارون ميديدم كه دست تو چتر منه

آخر دوست نداشي بارون به تنم دست بزنه

بازي مون بود بازي عروس دامادي، نگو نه

به من انگشتر كاغذي ميدادي، نگو نه


تو همون كوچه نه جاي پاي تو مونده نه من

بچه ها ميخوان كه مثل ما عروس داماد بشن

اما من دوست ندارم عروسي شون سر بگيره

چون نمي خوام مثل من وقتي بزرگ شدن بگن


چه روزهايي،چه روزهاي خوبي داشتيم

كاش اونارو تو كوچه جا نمي ذاشتيم

نوشته دوستم : محسن

در دل خسته ام چه می گذرد ؟


این چه شوری است باز در سر من ؟

باز ، از جان ، من چه می خواهند ؟

برگ های سپید دفنر من ؟

***

من به ویرانه های دل ، چون بوم ،

روزگاری است های و هو دارم .

ناله ای دردناک و روح گداز ،

بر سر گور آرزو ، دارم .

***

بس کنم این سیاه کاری ، بس !

گر چه دل ناله می کند :« بس نیست! »

برگ های سپید دفتر من ،

از شما رو سیاه تر ، کسی نیست !

نوشته دوستم : محسن

در كوچه تنهايي تو را مي خوانم


از پشت پنجره هاي بسته تو را مي خوانم


هنگامي كه قاصدك مي آيد با او نام تو را فرياد مي زنم


با شاپركها در آسمان آبي هم صدا مي شوم


و با باران نام تو را بر لب جاري مي سازم


و فرياد مي زنم : به كوچه هاي قلبم بازگرد


ولي افسوس صداي من يكي پس از ديگري


در لا به لاي حرفهايت گم مي شود


و باز هم من دوستت دارم ...

نوشته دوستم : محسن

این قدر با احساسات من بازی نکن... خودت دل تنگ میشی... این قدر توی حیاطچه خیالم گرد و خاک به پا نکن... خودت خاکی میشی... عاشق نبودی قبول کن... از عاشقی بریدم... نه به خاطر بی وفایی تو... به خاطر ناملایمتهای روزگار بد... دیگه باید عادت کنم به بی تو نفس کشیدن... به بی تو خندیدن...آری خندیدن به حال خود هم زیباست... عادت کرده ام به تنها گریستن... باید من تا آن روز زنده باشم تا خوشبختی را که بی من جستجو می کنی ببینم...ببینم...؟! حسود نیستم... آرزویم خوشبختی توست... فقط دلم نمیاد به عکست نگاه کنم چون می ترسم پیش من خجل باشد... خجالت نکش تو راه را درست رفتی من بودم که می خواستم از بیراهه به تو برسم... شاد باشی و جای من خالی ...

نوشته دوستم : محسن

در دو راهی تقدیر مانده ام... مانده ام کدام مسیر را انتخاب کنم... اگر بخواهم مسیر رفته ی دیروز را بروم جزء اشک و حسرت وندامت راهی پیش رویم نیست...اگر بخواهم دل به آینده واهی بدهم گذشته ام تباهه... پاهایم یارای رفتن نمی دهند... نمیدانم این چه شوری است در جان وتنم... پرده افکارم مغشوش... در سراپرده افکارم نقش چشمان مینیاتور تو نقش بسته... پس من هنوزم دوستت دارم. مانده ام با فکر و خیال تو چه کنم... بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود... میدانم بی خبر از احوالم نیستی... پس کمکم کن... کمکم کن تا راهی برای با هم بودن بیابم و یا راهی بسازم... البته روزگار جوانی را هم در نظر بگیر که المثنی ندارد... و در آخر کلام اگر نتوانستی کمکم کنی... مساعدتی کن که برای همیشه از فکر و خیالم رخت سفر را ببندی... ببندی...

نوشته دوستم : محسن

چشـم مـن گــم شـد و تـو پنجره‌ها نيومدیگـفته بـودم واسـه خـــــاطر خــــــدا نيومدی
يکــی گفت شــبای مهتاب بشينم دعا کنمبـالا رفت دســـتای مـن واسـه دعــا نيومدی
دلِ مـن اســير چشمای تـو شد حتی واسهايـن کــه ايـن دــيوونه رو کنی رهـــا نيومدی
واســه تــو نـوشـته بـودم کـه دلــم ديـــوونتهتــو گـذاشـتی بـه حسـاب يــه خـطا نيومدی
يکی گفت اوّل راه ســخت مجـــنونی هنــوزســـر گذاشـــتم بــه دل بــــيابـونا نــــيومدی
يکی گفت بـــرو واســـه کـــبوترا دونــه بــريزدلـــــمو ريــــختم واســـه کــــبوترا نــيومدی
ســـبزی زنــدگيمو بستم به غوغــای ضـريحامـــانت دادم اونـــو دســت رضــــا نــيومدی
نــذرمــو نـوشتمش رو گُـــــلا تــا يـــادم نــرهنــذرا رو يکــی يکــی کـــــردم ادا نـــيومدی
گـفته بــودم يــه کســــی بــياد بگه آخـرشهلااقـــــل بــــيا بـــــرای يــه نگــــــا نـــيومدی
گفته بــودن بــــيا از عشـق تـو ديــوونه شدهلااقـــل بــــرای خــــــاطر شـــــــفا نـــيومدی
آشِــــناتـرين غــــريبه‌ای تـــو قــصّه‌های مـنمـــنو کُشـتی تــو غــــريبِ آشــــنا نــيومدی
ديدمت رد می‌شـدی از کـوچه‌های خـــاطرهالتـــماست کــردمــو گـفتم بـــيا، نـــيومدي؟
خوبيا تموم می شن می رن يه جا تو خاطرهمـثِ تــــو رفـتی سـراغِ خــوبيا نـــيومدی
نمی‌گم بــيا، اگـــه دوس نــداری بــياي، نـیالااقـــــل فقط بـهـم بگـــــو چــــرا نـــيومدي؟

نوشته دوستم : محسن

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري

هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي

هرگز نگو ‏دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد

هرگز به چشماني نگاه نکن ‏وقتي قصد دروغ گفتن داري

هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه

به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت ‏به ديگري فکر ميکني

قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري

نوشته دوستم : محسن

ای مایه آرام من،من دلخوشم با یاد تو

لطفی نما ، همواره شو رویای من

قسمت نشد در زندگی باشی تو هم آوای من

باری بیا در خواب شو ،شاه من و سردار من

عشق تو شد در این سرم پایان رویاهای من

رحمی کن و در خواب شو پایان این آغاز من

عشقت گذشت از سینه ام

ویران نمودی پیکرم سودای من

شد یاد تو،آوای تو ،رنج نهان سینه ام

دیگر نمیخواهم تو را راز دل بیمار من

شاید خدا رحمی کند آرد تو را در خواب من

آخر همین یک چیز شد،از بودنت سهم دل تنهای من

نوشته دوستم : محسن

دیگر برای تو هوسم عاشقانه نیست

دیگر تمام خواهش من صادقانه نیست

وقتی که لهجه چشم تو غربتی است

دیگر صدای قلب تو در من ترانه نیست

من نه ، دلم که برایش غریبه ای

دیگر برای یاد تو بند بهانه نیست

دیگر دلم هوای دلت را نمی کند

دیگر غم تو در دل من جاودانه نیست

پس کو؟ کجاست؟ گرمی چشمان مست تو

دیگر نگاه یخ زده ات جادوانه نیست

هرچند جمله های تو گرم و صمیمی اند

دیگر زبان قلب تو با من یگانه نیست

گرچه نشد ببوسمت اما یقین بدان

دیگر لبان سنگی تو دلبرانه نیست

با اینکه شعر های مرا چشم تو سرود

دیگر نوشته های تو هم شاعرانه نیست