رمیده

رمیده

نمیدانم چه میخواهم خدایا

به دنبال چه میگردم شب وروز

چه میجوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان میگریزم

به کنجی میخزم ارام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها

ادامه نوشته

رویا

رویا

باز من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی زبگذشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

روی ویرانه های امیدم

دست افسونگری شمعی افروخت

مرده ئی چشم پر اتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

ناله کردم که ای وای ، این اوست

ادامه نوشته

شب هوس

شب هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمیامد

اندوهگین و غمزده میگویم

شاید ز روی ناز نمیاید

چون سایه گشته خواب و نمیافتد

در دامهای روشن چشمانم

میخواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم

مغروق این جوانی معصوصم 

مغروق لحظه های فراموشی

ادامه نوشته

شراب و خون

شراب و خون

نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان کرده ام در ساز خویش

چنگ اندوهم ف خدا را ، زخمه ای

زخمه ای ، تا بر کشم آواز خویش

بر لبانم قفل خاموشی زدم

با کلیدی آشنا بازش کنید

کودک دل رنجه دست جفاست

با سر انگشت وفا نازش کنید

پر کن این پیمانه را ای هم نفس

پر کن این پیمانه را از خون او

مست مستم کن چنان کز شور می

ادامه نوشته

شعله رمیده

شعله رمیده

میبندم این و چشم پر اتش را

تا ننگرد درون دو چشمانش

تا داغ و بر تپش نشود قلبم

از شعله نگاه پریشانش

میبندم این دو چشم پر آتش را

تا بگذرم ز وادی رسوائی

تا قلب خامشم نکشد فریاد

رو میکنم به خلوت و تنهائی

ای رهروان خسته چه میجوئید

در این غروب سرد زاحوالش

ادامه نوشته

عصیان

عصیان

به لب هایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ئی ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

بیا ای مرد ، ای  موجود خود خواه

ببا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست

به سر اندیشه پرواز دارم

سرودم ناله شد در سینه تنگ

به حسرتها سر آمد روزگارم

ادامه نوشته

گریز و درد

گریز و درد

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرودهم

ادامه نوشته

نا آشنا

نا آشنا

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به روین خیره شد

باز هم در گیر و داریک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لبهای من

تشنه ئی سیراب شد ، سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد در خواب شد

بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز

خود نمیدانم چه میجویم در او

ادامه نوشته

وداع

وداع

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم ، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

ادامه نوشته

هر جائی

هر جائی

از پیش من برو که دل آزارم

نا پایدار و سست و گنه کارم

در کنج سینه یک دل دیوانه

در کنج دل هزار هوس دارم

قلب تو پاک و دامن  من نا پاک

من شاهدم به خلوت بیگانه

تو از شراب بوسه من مستی

من سر خوش از شرابم و پیمانه

ادامه نوشته

یادی از گذشته

یادی از گذشته

شهریست در کناره آن شط پر خروش

با نخلهای در هم و شب های پرزنور

شهریست در کناره آن شط و قلب من

آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور

شهریست در کناره آن شط که سالهاست

اغوش خود به روی من و او گشوده است

بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل

ادامه نوشته