دیدار تلخ

دیدار تلخ

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی ، آتش جاویدی را

دیدمت ، وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلازاری بود

بیگمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت ، وای چه دیداری وای

نه نگاهی ، نه لب پر نوشی

نه شراب نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که در دل دارم

میگریزی ز من و در طلبت

من از این عشق چه حاصل دارم

باز هم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من

لب سوزان ترا میجوید

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق ترا می گوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

میگشایم گره از بخت ، چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سر پرده خاک
ادامه نوشته

دیو شب

دیو شب

لای لای ، ای پسر کوچک من

دیده بر بند ، که شب آمده است

دیده بر بند ، که این دیو سیاه

خون به کف ، خنده به آب آمده است

سر به دامان من خسته گذار

گوش کن بانگ قدمهایش را

کمر نارون پیر شکست

تا که بگذاشت بر آن پایش را

آه ، بگذار که بر پنجره ها

پرده ها را بکشم سر تا سر

با دو صد چشم پر از آتش و خون

میکشد دم بدم از پنجره سر

ادامه نوشته